سه شنبه29بهمن92(تولد آویسا با باباجون اینا)
بعد بالا و پایین رفتن های بسیار که تولد برای آویسا نگرفتیم و اطرافیان و دوستان درصدد دادن کادو بودند و اول پیشنهاد شد به خاطر بی حالی من کیکی بخریم و خونه باباجون قاسم بگیریم و بعداً چون قول تولد به دخترم رو داده بودم دچار عذاب وجدان شدم لذا بر آن شدیم که خونه خودمان با تأخیر دوماهه هر چند بسیار با سختی فراوان شام درست کردم و البته خاله شهناز در پاره ای از موارد کمکم کرد . عمه ها و باباجون اینا هم اومدند در جمعه شب گذشته.
از دو شب قبل وارد سایت قنادی ناتلی شدیم و با انتخاب کیک توسط دخترمان تلفنی سفارش فرمودیم و روز جمعه تحویل گرفتیم و بالحق و انصافاً بسیار کیک عالی و با کیفیتی بود که جا داره از همین جا از پرسنل قنادی مذکور تشکر بفرمایم و پیشنهاد بدهم که کیک مجالستان را از این واحد محترم تأمین کنید که واقعاً عالی بود.(البته فکر نکنید بابت این تبلیغ پورسانتی گرفته شد. این وجدانم میباشد که این حرفا رو زده چون بارها پول برای کیک دادم و نتیجه دلخواه نگرفتم)
برای شام بنده شوید باقالی و مرغ، لازانیا و کشک بادمجان و سالاد و مخلفات آماده کردم. مهمان ها غروب آمدند قبل شام تولدمان رو گرفتیم و بعد شام کیک صرف شد که متعاقباً ارسال تصاویر می شود.
البته بماند دعوای بین دخترمان و دختر عمه محترم آوین خانوم و پسر عمه گرام فرهام خان نقل مجلس بود و کم مانده بود آویسا خانوم تمام اسباب بازی هاش رو رو کولش بگیره تا بقیه دست به اون نزنند.
القصه این دوربین بیچاره ما یه سه پایه ای داره در مواردی که خواستیم همه در عکس حضور داشته باشیم. اما تا بابا رضا تنظیم میکرد و همه جمع میشدیم میدونید کی تو جمع ما نبود. آفرین به حدستون آویسا خانوم. ایشان در فرصتی محل رو ترک می کرد و میرفت پشت دوربین که چی؟؟ بزار من عکس بندازم اینم خودش یه قصه ای شده بود برای خودش که معمولاً جاش تو عکس ها خالی بود ...
موقع آوردن کیک این فرهام کوچولو بسیار دوستدار کیکه. تا کیک آوردم وسط ایشان یه چوب بستنی که قرار بود کاردستی امیر علی باهاش درست بشه کش رفت و با اون افتاد به جون کیک. به زور اون رو ازش گرفتیم با انگشتاش شروع کرد. داستانی بود برای خودش. به قول دایی محمد کسی فرهام تو اون وضع میدید می تونست بگه:من اصلاً کیک دوست داروم؟؟!!! تازه بعد تولد کیک رو گذاشتم تو اتاق خواب برای بعد شام. در رو هم قفل کردم. نمیدونم کی در رو باز کرد و یادش رفت ببنده و من به طور اتفاقی از اون طرف رد میشدم که دیدم فرهام داره دو دستی میره تو کیک. وای خیلی منظره جالبی بود. به کمک مامانش آوردیمش بیرون و در رو قفل کردم. خوب چه کار کنه بچه. کیک دوست داره
قابل ذکر است که عکس های ذیل با گوشی بنده و توسط عمه آزاده جان گرفته شده که در غالب موارد دستان مبارکشان لرزیده ست در هر حال عکس دیگر گر به دستم رسید پیوست میشود...


ًً









سه شنبه29بهمن92(تولد آویسا با باباجون اینا)
